تبليغاتX
...خانه ام همین جاست



نویسنده : آرینا ; ساعت 11:8 روز سه شنبه 19 اردیبهشت1391

همه این ثانیه هایی که تو اسمش را می گذاری زندگی به اندازه آن گرده های صنوبر روی هوا ارزش ندارد...لبخند بزن به سدرهایی که تو را از این ثانیه ها عبور میدهد به بهشت کوچک دلت!

باید قوی بمانی دختر سربه هوای نازک دلم...





نویسنده : آرینا ; ساعت 15:28 روز شنبه 9 اردیبهشت1391





نویسنده : آرینا ; ساعت 21:13 روز جمعه 1 اردیبهشت1391

سخت نیست؛ یک کلیک می‌کنی و تمام؛ حذف شد.


پ.ن: چقدر دلم می خواست شهامت اینو داشته باشم اما ندارم!





نویسنده : آرینا ; ساعت 21:43 روز چهارشنبه 24 اسفند1390

دلم که میگیرد گاهی می آیم اینجا کنار این پل مثل این دخترک دستهایم را یمگذارم زیرچانه ام و نگاه میکنم.نگاه کردن هیچ وقت جرم نبوده است.آدمی را با نگاه هایش مسخره نمی کنند. آدمی را با نگاه هایش بازخواست نمیکنند.این چشمها هستند که آزادند.چشمها هستند که یک روز بارانی سرد که تو در پشت میله های زندانی دنیا گرفتار شده ای می آیند کمکت و آن پرنده ای را می بینی که نگذاشت عکسش را داشته باشی.رنگ همین خاکستری اینجا و سفیدی فلفل نمکی در بالهایش.خودش نخواست با من دوست شود ولی نگاهم کرد.

فکر میکنم پری چشمان زیبا داشته باشد.از همه آدم ها زیباتر...فکر میکنم پری در همین چند قطره ای که از چشمانت میریزد بیرون سالهاست خانه کرده است.پری نی میزند ولی این دنیا و آدمهایش تو را کور که هیچ،کر هم کرده است. قول داده ام کاری کنم.قول داده ام پرنده ای بکشم روی شاخه های پر از شکوفه های صورتی بادام. به همان قشنگی شکوفه های درختان باغ پدربزرگ.حالا من به تنهایی راز این چشم ها را در قلبم نگه می دارم.راز پرنده ای تنها در انتظار باز شدن شکوفه ها...





نویسنده : آرینا ; ساعت 13:41 روز چهارشنبه 3 اسفند1390





نویسنده : آرینا ; ساعت 14:47 روز دوشنبه 12 دی1390

کاش اینجا یکی از آن دو قطب نگاهت بود!شمال: چشمانت....جنوب: چشمانت...

 





نویسنده : آرینا ; ساعت 10:30 روز شنبه 12 آذر1390

انگار که همه دنیا باشد و فقط و فقط تو نباشی...

خوب است همین حال...بی تغییر می مانم. بی غصه...بی غم...بی اشک...بی لبخند...بی نگاه...